🗽 Alex’s Life in New York: Present Simple in a Teenager’s Story
📚 English Level: B1 – Intermediate
This story is written in simple, natural English for intermediate teenage learners.
If you want to understand the Present Simple better, let’s take a little trip into the everyday life of a teenager in New York. Meet Alex, a 16-year-old girl who lives in this busy, exciting city. Her life is not perfect, and it is definitely not boring! She studies, spends time with her friends, helps her family, and sometimes just wants to stay in bed and forget about everything for a few hours. 😄🗽
اگر میخواهی زمان حال ساده را بهتر درک کنی، بیا با هم سری به زندگی روزمره یک نوجوان در نیویورک بزنیم. با الکس آشنا شو؛ یک دختر نوجوان ۱۶ ساله که در این شهر شلوغ و هیجانانگیز زندگی میکند. زندگی او نه کامل است و نه اصلاً خستهکننده! او درس میخواند، با دوستانش وقت میگذراند، به خانوادهاش کمک میکند و گاهی هم فقط دلش میخواهد چند ساعت در تخت بماند و همهچیز را فراموش کند. 😄🗽
In the Present Simple, we do not only talk about grammar rules. We also talk about things that happen in our everyday life. Things we do every day, our daily habits, regular plans, and activities that happen again and again can all be expressed using the Present Simple. Now, let’s see these uses in the life of a 16-year-old teenager.
در زمان حال ساده، ما فقط درباره قوانین گرامری صحبت نمیکنیم؛ بلکه درباره چیزهایی حرف میزنیم که در زندگی روزمره اتفاق میافتند. کارهایی که هر روز انجام میدهیم، عادتهای روزمره، برنامههای معمول و فعالیتهایی که مرتب تکرار میشوند، همگی میتوانند با زمان حال ساده بیان شوند. حالا بیایید این کاربردها را در زندگی یک نوجوان ۱۶ ساله ببینیم.
Alex lives with her family in New York City. She has an older sister and a younger brother, so she is the middle child. And being the middle child is almost a full-time job! 😂 Her older sister is sometimes serious, her younger brother is sometimes a little annoying, and Alex is… well, Alex. She is usually responsible, but she is still a teenager.
الکس با خانوادهاش در نیویورک زندگی میکند. او یک خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر دارد، بنابراین بچه وسط خانواده است. و بچه وسط بودن تقریباً یک شغل تماموقت است! 😂 خواهر بزرگترش گاهی جدی است، برادر کوچکترش گاهی کمی روی اعصاب است و الکس هم… خب، الکس است دیگر! 😄 او معمولاً مسئولیتپذیر است، اما بالاخره یک نوجوان است.
Her father is a civil engineer, and her mother works for a company. Both of them have busy jobs, so Alex learns to do her part at home. She sometimes helps her mother, looks after her little brother, and helps with small things around the house. She does not always love doing these things, of course. 😏
پدرش مهندس عمران است و مادرش در یک شرکت کار میکند. هر دوی آنها کارهای شلوغی دارند، بنابراین الکس یاد گرفته سهم خودش را در خانه انجام دهد. گاهی به مادرش کمک میکند، مراقب برادر کوچکش میشود و در کارهای کوچک خانه کمک میکند. البته معلوم است که همیشه عاشق انجام دادن این کارها نیست! 😏
Alex is a good student. She takes school seriously, does her homework, and studies when she has a test. She can be very focused when she wants to be. But that does not mean she wants to study every single day. Some afternoons, Alex comes home, drops her bag on a chair, takes off her shoes, and looks completely exhausted. Then she says, “I’m done. Today, I just want to chill out.” 😩🛋️
الکس دانشآموز خوبی است. درسش را جدی میگیرد، تکالیفش را انجام میدهد و وقتی امتحان دارد درس میخواند. وقتی خودش بخواهد، میتواند خیلی متمرکز باشد. اما این اصلاً به این معنی نیست که دلش میخواهد هر روز درس بخواند. بعضی بعدازظهرها به خانه میآید، کیفش را روی صندلی میاندازد، کفشهایش را درمیآورد و کاملاً خسته به نظر میرسد. بعد میگوید: «دیگه بریدم. امروز فقط میخوام ریلکس کنم.» 😩🛋️
Her mother usually looks at her and says, “That’s fine. But your homework is still waiting for you.” 😄 Alex looks at her mother for a second and says, “Seriously?” 🙄 Her mother smiles. She knows Alex is tired, but she also knows that homework does not magically disappear. Unfortunately! 😂
مادرش معمولاً نگاهش میکند و میگوید: «باشه. ولی تکالیفت هنوز منتظر تو هستند.» 😄 الکس چند لحظه به مادرش نگاه میکند و میگوید: «جدی میگی؟!» 🙄 مادرش لبخند میزند. او میداند الکس خسته است، اما میداند تکالیف هم قرار نیست یکدفعه جادویی ناپدید شوند. متأسفانه! 😂

Mornings are another story. Alex usually gets up early, but getting out of bed and being ready for life are two very different things! 😂 Her alarm rings. She opens her eyes, looks at the ceiling, and thinks, “Five
ابها را هم بپذیری. او میخواهد پدر و مادرش به او اعتماد کنند و پدر و مادرش هم میخواهند او بفهمد که اعتماد همراه با مسئولیت میآید. آنها همیشه در صحبت کردن با هم عالی نیستند، اما خودشان هم دارند یاد میگیرند. ❤️
Life in New York gives Alex plenty to do. On weekends, she sometimes meets her friends in the city. They walk around, visit a museum, spend time in a park, go to a library, or simply find a nice place to eat and talk. Sometimes they miss the subway and have to wait for the next train. 🚇😄 “Great,” Alex says. “We missed the train.” Her friend laughs and says, “Chill out. The next one is coming.” 😎
زندگی در نیویورک کارهای زیادی برای الکس دارد. آخر هفتهها گاهی با دوستانش در شهر قرار میگذارد. آنها قدم میزنند، از یک موزه دیدن میکنند، در پارک وقت میگذرانند، به کتابخانه میروند یا فقط یک جای خوب برای خوردن پیدا میکنند و با هم حرف میزنند. گاهی هم مترو را از دست میدهند و مجبور میشوند منتظر قطار بعدی بمانند. 🚇😄 الکس میگوید: «عالیه! قطار رو از دست دادیم.» دوستش میخندد و میگوید: «بابا ریلکس! قطار بعدی میاد.» 😎
But Alex does not spend every weekend with her friends. Sometimes she goes out with her family. They go shopping, visit a park, eat together, or simply stay home and have dinner. Alex does not always feel excited about family plans. One Saturday, her mother says, “Everyone ready?” Alex walks into the room and says, “I’m ready.” Her sister looks at her. Her father looks at her. Her mother looks at her. Alex looks confused and asks, “What?” 🤨
اما الکس همه آخر هفتهها را با دوستانش نمیگذراند. گاهی با خانواده بیرون میرود. آنها به خرید میروند، به پارک میروند، با هم غذا میخورند یا فقط در خانه میمانند و شام میخورند. الکس همیشه از برنامههای خانوادگی هیجانزده نمیشود. یک روز شنبه، مادرش میگوید: «همه آمادهاید؟» الکس وارد اتاق میشود و میگوید: «من آمادهام.» خواهرش نگاهش میکند. پدرش نگاهش میکند. مادرش هم نگاهش میکند. الکس با تعجب میپرسد: «چیه؟» 🤨
Her little brother points at her feet.
Alex looks down.
Two different socks. 😂🧦
She looks at her family.
“Whatever. They’re both socks.” 😏
Her whole family laughs, and Alex laughs too.
برادر کوچکش به پاهای او اشاره میکند.
الکس پایین را نگاه میکند.
دو جوراب متفاوت. 😂🧦
به خانوادهاش نگاه میکند.
«هرچی! هر دوشون جورابن دیگه.» 😏
کل خانواده میخندند و الکس هم میخندد.
Alex is not a perfect teenager, and she is not a troublemaker, either. She is a 16-year-old girl who studies, likes to sleep, spends time with her friends, helps her family, wants more privacy, makes mistakes, gets annoyed, laughs a lot, and slowly learns how to become more independent. She has good days and bad days, just like everyone else. 😊❤️
الکس نه یک نوجوان کامل و بینقص است و نه یک نوجوان دردسرساز. او یک دختر ۱۶ ساله است که درس میخواند، خوابیدن را دوست دارد، با دوستانش وقت میگذراند، به خانوادهاش کمک میکند، حریم خصوصی بیشتری میخواهد، اشتباه میکند، گاهی عصبی میشود، زیاد میخندد و کمکم یاد میگیرد که مستقلتر شود. او هم مثل همه آدمها روزهای خوب و بد خودش را دارد. 😊❤️
And if you look closely at Alex’s life, you can see something interesting. She gets up, goes to school, studies, helps her family, spends time with her friends, and sometimes complains. These are things that happen regularly in her life. That is why the Present Simple is everywhere in Alex’s story. We use it to talk about routines, habits, regular activities, and things that are true in everyday life.
و اگر با دقت به زندگی الکس نگاه کنی، یک چیز جالب میبینی. او بیدار میشود، به مدرسه میرود، درس میخواند، به خانوادهاش کمک میکند، با دوستانش وقت میگذراند و گاهی هم غر میزند! 😄 اینها کارهایی هستند که به طور مرتب در زندگی او اتفاق میافتند. به همین دلیل زمان حال ساده در تمام داستان الکس حضور دارد. ما از آن برای صحبت درباره کارهای روزمره، عادتها، فعالیتهای تکراری و چیزهایی که در زندگی روزمره حقیقت دارند استفاده میکنیم.
So, maybe the Present Simple is not just a grammar rule after all. Maybe it is simply the grammar of everyday life. 😉✨
پس شاید زمان حال ساده فقط یک قانون گرامری نباشد. شاید در واقع، زبانِ زندگی روزمره باشد. 😉✨
more minutes.” Five minutes later, she thinks, “Okay… five more minutes.” Then, suddenly, she realizes that she has about ten minutes to get ready. 😳
صبحها داستان دیگری دارند. الکس معمولاً زود بیدار میشود، اما از تخت بیرون آمدن و آماده بودن برای زندگی دو چیز کاملاً متفاوتاند! 😂 زنگ ساعتش به صدا درمیآید. چشمهایش را باز میکند، به سقف نگاه میکند و با خودش میگوید: «فقط پنج دقیقه دیگه.» پنج دقیقه بعد دوباره میگوید: «خب… پنج دقیقه دیگه.» و ناگهان متوجه میشود که فقط حدود ده دقیقه برای آماده شدن وقت دارد. 😳
Her mother calls from the hallway, “Alex! You’re going to be late!”
Alex shouts back, “I’m awake!” 😩
Her mother opens the door.
Alex is still under the blanket. 😂
Her mother just looks at her.
Alex looks back.
Neither of them says anything.
Finally, Alex says, “Okay, okay! I’m getting up!”
مادرش از راهرو صدا میزند: «الکس! دیرت میشه!»
الکس از داخل اتاق جواب میدهد: «بیدارم!» 😩
مادرش در را باز میکند.
الکس هنوز زیر پتو است. 😂
مادرش فقط نگاهش میکند.
الکس هم نگاهش میکند.
هیچکدام چیزی نمیگویند.
بالاخره الکس میگوید: «باشه، باشه! دارم بلند میشم!»
Alex likes school, but she does not love every class. She has subjects she really enjoys and subjects she simply survives. She also has a group of friends. Some are very close to her, and some are just school friends. Sometimes her parents ask about her friends: “Who are you going out with?” “Where are you going?” “Do we know them?” Alex does not always enjoy these questions. 🙄
الکس مدرسه را دوست دارد، اما عاشق همه کلاسها نیست. درسهایی دارد که واقعاً دوستشان دارد و درسهایی که فقط بهسلامت از آنها عبور میکند! 😄 او یک گروه از دوستانش را هم دارد. با بعضیها خیلی صمیمی است و بعضیها فقط دوستان مدرسهای او هستند. گاهی پدر و مادرش درباره دوستانش سؤال میکنند: «با چه کسی میری بیرون؟» «کجا میری؟» «ما این دوستات رو میشناسیم؟» الکس همیشه از این سؤالها خوشش نمیآید. 🙄

One day, she says, “Mom, I’m sixteen. I need some privacy!” 😤 Her mother calmly answers, “We know you’re sixteen. That’s exactly why we worry about you.” Alex sighs and says, “But you don’t have to check on me every five minutes!” Her father, who is sitting nearby, says very seriously, “We don’t check on you every five minutes.” Alex smiles. Then her father adds, “Maybe every three minutes.” 😂 Alex looks at him and says, “Dad! Seriously?!” 😫
یک روز الکس میگوید: «مامان، من ۱۶ سالمه. یک کم حریم خصوصی لازم دارم!» 😤 مادرش با آرامش جواب میدهد: «میدونیم ۱۶ سالته. دقیقاً به همین دلیله که نگران تو هستیم.» الکس آه میکشد و میگوید: «ولی لازم نیست هر پنج دقیقه منو چک کنید!» پدرش که همان نزدیکی نشسته، خیلی جدی میگوید: «ما هر پنج دقیقه تو رو چک نمیکنیم.» الکس لبخند میزند. پدرش ادامه میدهد: «شاید هر سه دقیقه یک بار.» 😂 الکس نگاهش میکند و میگوید: «بابا! جدی میگی؟!» 😫
The family laughs, but the problem is real. Alex wants more freedom, and her parents want to keep her safe. They also worry about some of her friends. They think some friends are a good influence, but they are not sure about everyone. Alex thinks her parents sometimes worry too much. Her parents think Alex sometimes trusts people too easily. And honestly, both sides have a point. 🤔❤️
همه خانواده میخندند، اما مسئله واقعاً جدی است. الکس آزادی بیشتری میخواهد و پدر و مادرش میخواهند مراقب او باشند. آنها درباره بعضی از دوستانش هم نگراناند. فکر میکنند بعضی از دوستانش تأثیر خوبی روی او دارند، اما درباره همه آنها مطمئن نیستند. الکس فکر میکند پدر و مادرش گاهی بیش از حد نگران میشوند. پدر و مادرش هم فکر میکنند الکس گاهی خیلی راحت به دیگران اعتماد میکند. و راستش را بخواهیم، هر دو طرف تا حدی حق دارند. 🤔❤️
Alex is learning that growing up is not only about saying, “I can make my own decisions!” 😎 It is also about making good choices and taking responsibility for them. She wants her parents to trust her, and her parents want her to understand that trust comes with responsibility. They are not always perfect at talking to each other, but they are learning, too. ❤️
الکس دارد یاد میگیرد که بزرگ شدن فقط این نیست که بگویی: «خودم میتونم تصمیم بگیرم!» 😎 بلکه یعنی بتوانی انتخابهای خوبی داشته باشی و مسئولیت آن انتخ
When we look at Alex’s everyday life, we can see how naturally the Present Simple appears in our daily lives. She gets up in the morning, goes to school, studies, spends time with her friends, helps her family, and sometimes complains about things. These are her daily habits and everyday activities. That is exactly why the Present Simple is so useful for talking about everyday life.
وقتی به زندگی روزمره الکس نگاه میکنیم، میبینیم که زمان حال ساده چقدر طبیعی در زندگی روزمره ما حضور دارد. او صبح بیدار میشود، به مدرسه میرود، درس میخواند، با دوستانش وقت میگذراند، به خانوادهاش کمک میکند و گاهی از بعضی چیزها شکایت میکند. اینها عادتها و کارهای روزمره او هستند؛ و دقیقاً به همین دلیل، زمان حال ساده برای صحبت درباره زندگی روزمره بسیار کاربردی است.
📚 برای مطالعه بیشتر
اگر از داستانهای انگلیسی سطح B1 لذت بردی، این دو داستان جذاب را هم امتحان کن:
🐀 Where’s Roxy? (B1)
یک داستان بامزه درباره یک دختر نوجوان، خانوادهاش و یک حیوان خانگی غیرمعمول.
💬 Guess what? (B1)
داستانی نوجوانانه درباره مدرسه، استرس، دوستی و یک روز مهم که اتفاقات جالبی برای شخصیت اصلی میافتد.
هر دو داستان در بخش LearnEnglish Teens از British Council و در سطح B1 (Intermediate) هستند.